مرتضى راوندى

367

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

اين شجر بىبار و بر باد * تا قيامت دادگر باد بازوى پرزور جمهور . . . * كار ايران رو به راه باد نام شاهى رو سيه باد * زنده سردار سپه باد با غريو كوس و شيپور . . . با اينهمه به همدان تبعيد شد و بقيهء عمر را در نقطهء دور افتاده‌اى از آن شهر با فقر و فاقه به سر برد و در اين مدت از كسى جز از دوست و مريد قديمى خود « عليخان » « 1 » و حاجى محمد نخجوانى « 2 » ، آن هم به نام سود معامله هديه‌اى نپذيرفت . عارف در اين دوره از زندگى از همه‌جا مأيوس و به همه‌چيز بدبين بود و به قول خود از بس‌كه مردم بد ديده بود ، ديگر از مردمك ديده سوء ظن داشت . « 3 » تنها كسى را كه تا پايان عمر دوست مىداشت ، آن هم تا حد پرستش ، كلنل محمد تقى خان بود . سوگند بزرگ او هميشه « به روح كلنل » بود و بارها اظهار مىداشت كه اتفاق خراسان كمرم را شكست . به عقيدهء عارف « از عهد نادر تا كنون ، ايران كمتر همچو آدم فوق العاده‌اى ديده و از اول انقلاب تا اين آن ، هرچه بود همين بود ! » « 4 » در واپسين روزهاى عمر ، از فرياد و ناله خاموش ، و بسيار اندوهگين و كم سخن بود . در اتاق خود پوستينى به زير انداخته و پوست آهويى در بالاى سرش به ديوار زده بود

--> ( 1 ) . كربلايى على حريرى معروف به بيرنگ ، از مجاهدان و آزاديخواهان معروف آذربايجان ، كه در روزهاى آخر فروردين 1321 ش در تبريز درگذشت . ( 2 ) . فرزند حاجى على عباس نخجوانى و خواهرزادهء ميرزا على خان شمس الحكما ، متخلص به لعلى از شعراى بنام آذربايجان ، و خود از بازرگانان دانشمند آن استان بود . در اواخر عمر كتابهاى نفيس خود را به كتابخانهء ملى تبريز واگذاشت و در پنجم ربيع الاول 1382 ه . ق ( 15 مراد 1341 ش ) در هشتاد و چند سالگى در تبريز درگذشت . ( 3 ) . چنان كار را بر او سخت گرفته بودند كه حتى از معشوق خود « وطن » نيز بيزارى مىجست : نه ملت مرا داند از خويشتن * نه بر من وطن گويد اولاد من كسى بيوطنتر ز من در جهان * به هر جاى جويد ، نيابد نشان . . . وطن آنچنان داد پاداش من * كه لبسوز شد كاسهء آش من وطن حاصل عمر من باد داد * وطن يادم ، « اى داد و بيداد » ، داد شما ديگر اى زادگان وطن * چه خواهيد از قالب خشك من ( از مثنوى عارف خطاب به ملك الشعراى بهار ) . ( 4 ) . شرح‌حال عارف به قلم خود او ، ديوان ، چاپ سوم ، ص 70 .